من گم شده ام ...!
. . .
خود را گم كرده ام . . .آمده ام اينجا تا شايد پيدا شوم . . .
شايد خود را پيدا كنم . . .شايد خود را گم كرده ام .. .
در ميان اين واژه ها . . .در آغوش هجاهای به بغض نشسته ام. . .
در ميان دستهای خالی نيازم گم شده ام . . .
دست بر ديوار می كوبم . . .شايد صدايی . . .آه . . .نه !!
اينجا هم كسی پاسخی نمی گويد دلم را . . .
ديوار هم به خواب رفته است . . .
من گم شده ام . . .ميان اندوه ها و بغض های فروخورده ام . . .
ميان لبخندهای اجباری و قهقهه های به گل نشسته ام . . .
در سرعت ثانيه ها و در مرور لحظه ها ، در طول جاده ی غم انگيز
زندگی گم شده ام . . .
كسی مرا پيدا كند . . .اينجا كجاست . . .؟
واژه هايم چه می شوند . . .؟اين جمله های به گل نشسته . . .
اين احساس مردابی ام . . .
مرا چه شده . . .؟به كدامين گناه اينجا سرگردانم . . .؟
به كدامين جرم مرتكب نشده ام محكوم به پوسيدن در
زندان تنهايی و سكوتم . . .؟؟!!
آه . .. .چقدر سرد است . . .اين سكوت . .. اين تنهايی . . .
حتی آغوشی كه تن پوش بدن لرزانم شود ، از من می گريزد . . .
من انسانم . . .؟!! يا شايد نه . . .!!
من كه هستم . . .؟ من كجايم . . .؟من گم شده ام . .. !!
در كوچه پس كوچه های سكوتم به هر دری می كوبم . . .
به هر پنجره ای چنگ می زنم . . .
اما كجاست . . .؟
كجاست دری كه ديگر به چهره ام سيلی نزند و بسته نشود . . .!!؟!!!
درها همه بسته اند و اين سكوت،هر روز عميق تر از ديروز می شود . . .
من كجا هستم . . .؟؟
من گم شده ام . . .